zendegi bedoone eshgh.........hich
chi begam az dele tangam


عشقم دوست دارم


چهار شنبه 29 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

داستان کوتاه قدرت مهر پدر


چهار شنبه 29 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

عشق من ، دلم برایت تنگ می شود


چهار شنبه 29 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

به سوی خوشبختی


چهار شنبه 29 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

دختران در گذر زمان

سال ۱۲۳۰

مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم…
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش…
– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه


سال ۱۲۸۰

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…
مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه


سال۱۳۳۰

مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم…
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه


سال۱۳۸۰

مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره…


سال۱۴۰۰

دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو…
باباه:جیکش در نمی یاد…
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…
– بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه


پنج شنبه 25 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

عشق مرده

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و ...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه..


پنج شنبه 25 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

باز هم باران.........

 از باران٬ با ترانه 

میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ 

فصل خوب سادگی کو؟ 

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین 

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد 

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه 

بی ترانه،بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه...


 


پنج شنبه 25 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

اشک معلم

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

 
دخترک خودش رو جمع و جور کرد،
سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید
و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ 
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،
تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
 
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...
اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره
که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ..........


پنج شنبه 25 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

مسافرم

باز هم مسافرم

به دور دست و شاید نزدیک

می سپارم خود را به راهی مبهم و غریب

می روم ... آرام ... آرام ...

بر شانه های جاده ی نمناک خیال

و در فرعی های بسیارش گم می شوم

من این راه را خوب می شناسم

راهی که در کمرکش گمراهی اش حیرانم

دوباره می روم

شاید گذر زمان

این بار مرا با جاده ای آشنا کند

که میانبری داشته باشد

یا دست کم به من بگوید

در کدامین کوره راه گم شده ام؟!

____________________________


پنج شنبه 25 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

من شاه شطرنجم


پنج شنبه 25 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

خود چه میکنی


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

من او ندارم

از تو انتظار نداشتم منو تنها بزاری


بری و رو وعده های نقره ایت پا بزاری


توی شهری که پر از برجه و اسمون خراش


من و بین  گرگا و غریبه ها جا بزاری


از تو انتظار نداشتم  دستمو رها کنی


من واست بمیرم و به دیگری نگا کنی


باورم نمیشه که من از خدا تو رو بخوام


تو واسه یکی دیگه شبا خدا خدا کنی


تو میگفتی که همه عشقت و زندگیت منم


حالا میخوای بری و خط روی رویات بزنی


از تو انتظار نداشتم بشی رام سرنوشت


منو بفرستی جهنم و خود ت بری توی بهشت


همه ی مردم اینجا قصه مونو میدونن


اخر قصه ولی چقدر  غم انگیزه و زشت


از تو انتظار نداشتم که ازم دوری کنی


با من دیونه عاشقت این جوری کنی


از تو انتظار نداشتم که بشی مثه همه


همیشه  میگفتم از تو هر چی خوب بگم کمه...


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

سرش میشه. سرم نشد

کاش که عشق و عاشقي ، جوون و پير سرش مي شد 

اوني که خيلي دوسش دارم ، اسير سرش مي شد

کاش دلي که نمي دونم چرا قسمتم شده

آدم پر از حيا و سر به زير سرش مي شد

اوني که عاشقشم کاش که بلا سرش مي شد

معني واژه ي تلخ مبتلا سرش مي شد

اوني که همش منه ، دوست نداره تا ما باشيم 

واژه ي رسميو سنگين شما سرش مي شد 

اوني که عاشقشم کاش کمي شب سرش مي شد 

عاشقي با احترام و با ادب سرش مي شد 

عمريه تو حسرت گرمي دستاش مي سوزم 

اوني که منو سوزونده کاش که تب سرش مي شد 

اوني که عاشقشم کاش آرزو سرش مي شد

معني جمله ي ناز تو بگو سرش مي شد

حرفامو که مي دونم ، بخوام ، نخوام گوش نمي ده

لااقل کاش تو قصه ، گفتگو سرش مي شد

اوني که عاشقشم کاش گل ياس سرش مي شد

صفري که هديه ي اونه تو کلاس سرش مي شد

کاش يه لحظه خودشو فقط به جاي من مي ذاشت

شوق درد عاشقاي بي حواس سرش مي شد

اوني که عاشقشم ، کاش آسمون سرش مي شد

جز دو رنگي ، يه کم از رنگين کمون سرش مي شد

عمريه بهش مي گم ديوونتم ، سکوتو هيچ

نه که عاشقم بشه ، کاش که جنون سرش مي شد

اوني که عاشقشم کاش که وفا سرش مي شد

شمع و پروانه و فانوس و خدا سرش مي شد

نمي خوام تمام حرفا رو بفهمه لااقل

کاش خود دوست دارم ، جدا جدا سرش مي شد

اوني که عاشقشم کاش مي ميرم سرش مي شد

واس خاطر تو ماهو مي گيرم سرش مي شد

يه جوري زمزمه مي کنه که از پيشش برم

لااقل کاش نمي شه ، کاش نمي رم سرش مي شد

ايکاش اون فقط يه کم در به دري سرش مي شد

اينکه مي ميره دل از بي خبري سرش مي شد

کاش همه رنگايي که خودش مي خواد و نمي ديد

يه کمي رنگ من خاکستري سرش مي شد

اوني که عاشقشم ، کاش که سفر سرش مي شد

رفتن و هجرت و کوچ و بال و پر سرش مي شد
نه دوسم داره ، نه مي گه دوستت نداشته باشمش

کاش يه بار منم به همراهت ببر ، سرش مي شد

اوني که عاشقشم کاش که جواب سرش مي شد

ميون هر کي که داره ، انتخاب سرش مي شد

کاش جاي خيلي چيزا که بلده فقط يه کم

عشق اين عاشقو بي حد و حساب سرش مي شد

کاش يه کم... منو نگا کن ، تو وفا سرت مي شد؟

شمع و پروانه و فانوس و خدا سرت مي شه ؟

من خودم يه وقتا ديدم نگران من مي شي

ترس وکهکشان و گيتار و دعا سرت مي شه؟

ببينم قايم نکن خيلي چيزا سرت مي شه

بدي و زشتي قلب آدما سرت مي شه

واسه ي همينه که خوب داري بازي مي کني

که همين حرفايي که زدم کجا سرت مي شه

تو تمام دردامو سرت مي شه ، سرت مي شه

نه که حالا ، از اون اول هميشه سرت مي شه

مي دوني عاشقتم ، دلت برام شور مي زنه

ولي بيشتر از مي خوامش ، نمي شه سرت ميشه

من مي رم ، حرفاي من يه روزي باورت مي شه

شعر من کليد قفل زرد دفترت مي شه

اما هر چي که شدي ، رسيدي به هر جا بدون

گفته بودم تو قد فرشته ها سرت مي شه

من که هر چيزي نوشتم از تو باز سرم نشد

اينکه شايد نباشم پيش تو باورم نشد

فکرامو کرده بودم خواستم همين حالا برم

نذارش پاي دروغ ، آره نشد برم ، نشد


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

مقدس ترین بهانه

ای مقدس ترین بهانه

هزاران بار در حریق چشمانت سوختم


ای ماندنی ترین نگاه

هزاران بار در طوفان نیستی ات گم شدم

ای ماندنی ترین هستی

هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم

ای فریبنده ترین شعر

هزاران بار از جام باده ات مست شدم

ای لبریز ترین مستی

حال به من بگو

در

زیبا ترین نگاه

ماندنی ترین هستی

فریبنده ترین شعر

و لبریز ترین مستی

چگونه فقط

کوچه های ذهنم را

با خیال تو خوش کنم

.

.

چگونه؟


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

قلب شکسته..........

زمان بی توجه به ما میگذرد ومن درپی ثانیه ها ودقایقی که به تو فکر کرده ام گم شده ام.     

دیگر ازدستم دررفته است حساب محبت های من و بی مهری های تو،  حساب غم هایم غم هایی که با وجود تواز صحنه ی روزگار دلم محو میشوند تویی که حتی یک نگاه عاشقانه رابه سوی دلی که به سویت پر میکشد  دریغ میکنی،

تویی که عشق را درچشمانم میبینی و آن راانکار میکنی،

تویی که درخت عشقت آنچنان  درقلبم ریشه دوانده که توفان بی مهریهایت همچو نسیمی است که بر آن می وزد

و حالا تویی که لحظه ای به من وعشق پاکم فکر نمیکنی بگو جواب                                                                                                                                              

 تکه های شکسته ی قلبم را چگونه بدهم؟؟؟؟


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

گاهی اوقات دروغ بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلمو دادم به دستات

که نگی دوستت ندارم

 
تو می دونستی تو دنیا

جز تو همدمی ندارم

من ترانه سر بریدم

پیش هر بود و نبودت

با تو عاشقونه گفتم

از تو و نبض حضورت

اون همه جمله که گفتی

اون همه دوستت دارم هات

یعنی واقعا دروغ بود

اون همه شوق تو چشمات

حالا تو رفتی عزیزم

تو به من
کردي خيانت

قسمت من یعنی این بود

یه سکوت سرد و مفرط

تو که رفتی به سلامت


وعدمون روز قیامت منم و سوال مبهم

که چرا
کردي خيانت
...


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

خیلی سخته

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين،

 

اما يه دفعه اشک از چشات جاری بشه...

 

خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی

 

حرفش يه (( ن )) کم داشته ...

 

خيلی سخته که وقتی با هزار و يک زحمت سعی کردی خودت

 

رو قانع کنی که همه چيز فقط يه سو تفاهم بوده تو خيابون با يکی

 

ديگه ببينيش ...

 

خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی با

 

بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم...

 

خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی،اما وقتی

 

فهميد عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...


خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که يه دلخوشی

 

ديگه داره....

 

خیلی سخته اونیو که تا دیروز میخواستیش حالا فقط راضی به

 

شنیدن صداش باشی....

 

خیلی سخته یکی با اینکه میدونه دوسش داری بره و تنهات بذاره

 

خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو

 

تحمل کنی....

 

خیلی سخته بدونی بهت خیانت کرده ولی وقتی دیدیش نتونی

 

بهش چیزی بگی...

 

وفقط اشکات سرازیر شه تا یه بار دیگه بفهمه هنوزم

 

دوسش داری...

 

خیلی سخته زخم زبون مردمو تحمل کنی....

 

خیلی سخته بهت بخندن و بهت بگن تنهات گذاشته...

 

خیلی سخته با اینکه میدونی دیگه نمیاد بازم منتظرش باشی....

 

خیلی سخته یکی دیگه ازت بخواد باهاش باشی...

 

ولی نتونی چون حس میکنی هنوزم دوسش داری...

 

واقعا خیلی سخته من کشیدم......

 

تو چی...؟!


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

از یاد نمیبرم

امشبــ دلم هوایـ بــارانهـــای بهــــاری دارد......

کـــ ـــاش امشـــب بــ ــارانـ بــبـــ ـــارد

و مـــن

 زیــــ ـــر نــم نـــم اشــکهــ ـــای آسمــ ـــان

خــیـس خیــس شــ ــوم

از یـــ ــاد نــ ــمــی برم روزهــ ــایـــی کــهـ بــ ــاتــ ــو

لــ ــحــظه هــ ــای خـــ ــوبــ زنـــ ــدگــی مــعـ ـنا گرفــــتـ

آنـــروزهــ ـا کــهـ مــیشـــداز نـ ـگـ ـاه هم عـــشــق را خــ ــوانــد

وفـ ـاصلــ ـه هــ ـا را زیــ ـرخـ ــاک باغــ ـچه پنهــ ـ ــان کــ ـرد

آن روزهــاکــهـ میــتوانستـیــم در امتــ ــداد سـاحل کبیــ ــر قــ ـدم بـــزنـــیم

و مــعـنای دریــ ــا بودن را با ذره ذره وجــ ــود حــس کنیــم

و دل به زمــزمه امـــواج بسپــاریم و نــجــ ـوای آنهــ ــا را در گـ ـوش مرغـ ـــان دریــ ــایی بشنــویم

افســـ ــ ـــوس

کـــهـ آن روزهــ ــا رفتـــنــد

و

چــهـ تـــلخ اسـت تــکـ ـرار تنهـــ ــایی و

لمــس غــریبــ ـی در لحظـــ ـه لحظـــ ــه زنـ ــدِ گی


جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

بودا و زن هرزه

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید.

بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده،  کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن

 کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:  هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌ است!


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

به او بگویید دوستش دارم

هر چه گفتم  و هر چه سوختم و ساختم بیهوده بود.
هر چه به او گفتم دوستش دارم انگار یک خواب بود و هر چه با عشقو احساس او سوختم و ساختم پوچ پوچ بود.
دیگر نمیدانم چگونه باید از آنکه دوری بگویی که دوستش داری.
تو بگو ای قلب عاشق من ، چگونه باید این دوست داشتن را ابراز کنی.
من هستم  و یک قلب سرخ ، که درون قلب سرخ یک دنیا محبت و عشق  نهفته است و ما تو را دوست میداریم ،گرچه تو این دوست داشتنمان را باور نداری .
کاش میدانستی قلبم یک آرزو دارد و تنها آرزویش تویی.
کاش میدانستی قلب مجنونم یکمعشوق دارد و تنها لیلای آن تویی.
کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و آن احساس پاک تنها برای تو هست.
و ای کاش میدانستی که قلب عاشقم تنها یکی را دوست میدارد و آن تویی.
تویی و آن قلب مهربانت و یک دنیا احساس پاک در وجودت .
منی که مدتها به انتظار تو در جاده تنهایی ها نشسته بودم ، منی که مدتها بود از خدای
خویش آرزوی تو را داشتم ، و منی که لحظه ها و ثانیه ها به یاد تو و به انتظار تو مینشستم
 چگونه بگویم که دوستت دارم!
آهای ای دو چشم خیس من ، دو چشمی کهشب و روز برای او اشک ریختید ، و تا سحرگاه
 به یاد او به آسمان تیره و تار عاشقی  به مهتاب و ستارگان نگاه می انداختید
 شما به او بگویید که دوستش دارم،آری به او بگویید که : خیلی دوستش دارم.


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

عشق یعنی..........

عشق يعني جام لبريز از شراب               عشق یعنی تشنگی یعنی سراب         

عشق يعني خواستن ، له له زدن               عشق يعني سوختن ، پر پر زدن      

عشق يعني سالهاي عمر سخت                عشق يعني زهرشيرين بخت  تلخ  

عشق يعني با "خدايا" ساختن                   عشق يعني چون هميشه "باختن

عشق يعني مستي و ديوانگي                   عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر                 عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن                  عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن               عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن                   عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني رازقي ، يعني نسيم                عشق يعني مست گشتن از شميم

عشق يعني آفتاب بي غروب                   عشق يعني آسمان ، يعني فروغ

عشق يعني آرزو ، يعني اميد                  عشق يعني روشني ، يعني سپيد

عشق يعني غوطه خوردن بين موج          عشق يعني رد شدن از مرز اوج

عشق يعني از سپيده تا سحر                  عشق يعني پا نهادن در خطر

عشق يعني لحظه ديدار يار                    عشق يعني دست در دست نگار

عشق يعني لحظه هاي بي قرار               عشق يعني صبر ، يعني انتظار

عشق يعني اشتياق و اضطراب              عشق يعني دلهره ، يعني شتاب

عشق يعني اشك ، يعني عاطفه               عشق يعني يادگاري خاطره 

عشق يعني شاعري دلسوخته                 عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن                 عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله برخرمن زدن               عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم، يك نماز                 عشق يعني عالمي رازو نياز

عشق يعني با پرستو پر زدن                 عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه              عشق یعنی همچویوسف قعرچاه   

عشق یعنی لایق مریم شدن                   عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق يعني بيستون كندن به دست            عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن              عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون            عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعنــي ديده بر در دوختن              عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني مهر بي اما اگر                   عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست            عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان، اوحرفهاي دل بدون گفتگو

عشق يعني دشت گلكاري شده، در كويري چشمه اي جاري شده

 يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار 

 عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....

عشق یعنی لایق شهین شدن......


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

خداحافظ.....

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم

خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟

خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی...


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

یکی هست تو قلبم

یکی هست تو قلبم

که هر شب واسه اون

مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه

واسه اونه که قلب من

اینهمه بیتابه

یه کاغذ یه خودکار

دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه

پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه....

یه روز همین جا

توی اتاقم

یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم

آخه نخواستم

دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که میبست

میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود

نمیتونستم

جلوی راشو بگیرم

میترسم یه روزی

برسه که اونو نبینم

بمیرم تنها

خدایا کمک کن

نمیخوام بدونه

دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو

داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمیخوام

بشه باور من که دیگه

نمیاد انگار....


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

 

 

 

چون می گذرد غمی نیست !!

 

 

قصه ی آن دختر نابینا را می دانی ؟

 

 

که از خودش تنفر داشت

 

 

از تمام دنیا تنفر داشت ؛

 

 


و فقط یکنفر را دوست داشت

 

 

دلداده اش را

 

 

و با او چنین گفته بود

 

 

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

 

 

حتی اگر بتوانم دنیا را برای یک لحظه ببینم

 

 

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

 

 

***

 

 

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

 

 

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

 

 

و دختر ، آسمان را دید و زمین را

 

 

رودخانه ها و درختها را

 

 

آدمیان و پرنده ها را

 

 

و نفرت از روانش رخت بر بست

 

 

***

 

 

دلداده به دیدنش آمد

 

 

و یاد آورد وعده دیرینش را :

 

 

« بیا و با من عروسی کن

 

 

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

 

 

***

 

 

دختر برخود بلرزید

 

 

و به زمزمه با خود گفت :

 

 

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

 

 

دلداده اش هم نا بینا بود

 

 

و دختر قاطعانه جواب داد:

 

 

قادر به همسری با او نیست

 

 

 ***

 

 

دلداده رو به دیگر سو کرد

 

 

که دختر اشکهایش را نبیند

 

 

و در حالی که از او دور می شد گفت

 پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی ...

 


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

تو مالک تنهایی منی...

شباهنگام که تو را یافتم

 

سوسوی اشک چشمانت را ندیدم

 

ولی در سپیده دم تنهایی ام

 

طلوع عشق اساطیری ات

 

مرهم درد کهنه ام شد

 

وآن قطره اشک مرواریدی

 

در وجودم

 

حال که سالها می گذرد

 

من عشق را

 

سایبان افق تنهایی ام کرده ام

 

ودر پیچ وخم جاده ها

 

با یاد تو قدم برمی دارم

تو مالک تنهایی منی...


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

رفت تنهایی

 

رفت تنهایی،

 

 

 آمد جای آن یک عشق آسمانی

 

 

شکست شیشه غمها

 

 

،شد روزگارم مثل آن روزها،

 

 

روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم،

 

 

مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!

 

 

ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست

 

 

این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،

 

 

همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.

 

 

نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،

 

 

من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،

 

 

که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم

 

 

من تو را دارم ،فقط تو را

 

 

تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟

 

 

چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم

 

 

یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده

 

 

تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم...

 

 

تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟

 

 

یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم

 

 

 به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ،

 

 

آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ،

 

 

 تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.

 

 

تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم

 

 

آخر خط ما یک نقطه چین است...

میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است...

 


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

روز دادگاه

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

 در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره  تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم.......  دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد  وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 

شب عروسی


 

 

 


 

 

 

 

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض كنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل كرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز كن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شكنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسك زیبا كف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یكی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می كنند. كنار دست مریم یه كاغذ هست، یه كاغذی كه با خون یكی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را كه میبینه باور نمی كنه، با دستایی لرزان كاغذ را بر میداره، بازش می كنه و می خونه :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. كاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینكه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم كه بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی كاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو كجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا كنارم نمیای؟! كاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می كنه. كاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره كه بهت ثابت كنه دوستت داشت. حالا كه چشمام دارند سیاهی میرند، حالا كه همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی كه نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی كه دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی كه همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی كه بابات از خونه پرتت كرد بیرون كه اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادمه روزی كه بابام خوابوند زیر گوشت كه دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه كردم، تو اشكامو پاك كردی و گفتی گریه می كنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی كه من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه كافی قشنگ شده یا بازم گریه كنم. هنوز یادمه روزی كه بابات فرستادت شهر غریب كه چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی كه بابام ما را از شهر و دیار آواره كرد چون من دل به عشقی داده بودم كه دستاش خالی بود كه واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می كنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می كنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی كاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 

 

 

 

 

 

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، كمرش شكست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می كنه. سرشو بر گردوند كه به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاكی تو سرش شده كه توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشك یكی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی كه خیلی حرفها توش بود. هر دو سكوت كردند و بهم نگاه كردند سكوتی كه فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود كه بگه پسرش به قولش عمل كرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و كتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشكای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی كه فرصتی واسه جبران پیدا نمی كنن


شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:,

|
 


کس نمی داند در این بحر عمیق سنگریزه قرب دارد یا عقیق ?!,من همین دانم که در این روزگار هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق

نازترین عکسهای ایرانی

 

 

fatemeh

 

شهريور 1392
شهريور 1391
خرداد 1391
ارديبهشت 1391
فروردين 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390

 

عجق منه
مدرسان.شریف
من خوبم....
سهراب سپهری2012...
حق با توست.....
شیطان
عشقم دوست دارم
داستان کوتاه قدرت مهر پدر
عشق من ، دلم برایت تنگ می شود
به سوی خوشبختی
دختران در گذر زمان
عشق مرده
باز هم باران.........
اشک معلم

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان khosravi ya taheri shoma begoid و آدرس shoogoolina.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





کلوب(اجتماعی)
فرکلوب(اجتماعی)
رویتا(اجتماعی)
اس ام اس ها و داستانهای غمگین
قلب پاییزی
دکه 20
زندگی بدون عشق هیچ
دلشکسته(اجتماعی)
فیس نما(اجتماعی)
مردمک(اجتماعی)
اشک شقایق
lonly until
جم دانلود
in the name of god
کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه

 

جم دانلود
کیت اگزوز ریموت دار برقی
ارسال هوایی بار از چین
خرید از علی اکسپرس
مستر قلیون

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

 

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته : 11
بازدید ماه : 11
بازدید کل : 16939
تعداد مطالب : 64
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1



.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->